تبليغاتX
عنوان ندارد

عنوان ندارد

شرح وبلاگم کجا بود؟

جلسه ي هجدهم                   15. 5 . 85

 

 

اين مساله ي نفس الامر كه اينجا مطرح شده يك مساله ي فراگير است. يعني اينجا كه مي گويند نفس الامر قضاياي خارجيه عالم خارج است يا نفس الامر قضايايي كه محمولشان ذهني است عالم ذهن است . اين در خيلي جا ها كاربرد عملي هم دارد. البته همه ي مسائل فلسفه قرار است كه كاربرد عملي داشته باشد يعني ما بتوانيم با اين مسائل زندگي كنيم. ما ابتداعاً به اينجا رسيديم كه بعضي از مسائل است كه ما به آنها سبقه ي وجودي داديم درحاليكه آنها وجود ندارند يا بعضي از مسائل است كه موجود هستند ولي ما آنها را معدوم مي پنداريم و براي رفع اين معضل كه براي خيلي از ما هست ما نشستيم سر اين كتاب و خواستيم با استفاده از قواعد اين كتاب معضلات را رفع كنيم بنابر اين اصلاً قواعد فلسفي قواعدي هستند كه بايد در زندگي روزمره حتماً جايي داشته باشند يعني نمي شود كه مثلاً ما فلسفه بخوانيم ولي يك دفعه مثلاً از غول كه موجود است بترسيم. يا فلسفه و احكام را بلد باشد ولي آنجايي كه بايد به وجود محل بدهد و او را تحويل بگيرد اين كار را نكند. يا آنجايي كه نبايد محل بدهد به چيزي كه اصلاً نيست وجود ندارد و يك موجود عجيبي از عدم براي خودش بسازد و از او بترسد يا به خاطرش شوق  پيدا كند و چيزهاي ديگر اگر اين طور باشد معلوم است كه حكمت و فلسفه پيش آن  كسي كه آن را خوانده و اين معنا برايش حاصل نشده شناخته شده نيست اين مساله ي نفس الامر خصوصاً در مسائل اهل معرفت نقش خيلي مهمي را ايفا مي كند و آنجا جاي خودش را پيدا مي كند ولي اينجا شايد ما فقط بفهميم كه نفس الامر عالم ذهن ، ذهن است. و نفس الامر عالم خارج ، خارج است. خوب چه به درد ما مي خورد ؟ حالا از اين فهم ما چه نكته اي عايد ما مي شود.  مسائل فلسفي داراي مراتب هستند يعني هر مسئله اي در يك مرتبه ي خاصي بر جسته مي شود و به درد انسان مي خورد . قرار نيست همه ي مسائل مثلاً فقط به درد شير دادن بچه بخورد. مثلاً بگوييم چون اين قاعده به درد خانه داري نمي خورد پس بي خود است اين طوري كه نمي شود انسان اين قدر محدود نگاه كند. ما داريم در مورد مطلق وجود بحث مي كنيم. وقتي مي گوييم مطلق وجود به هر حال قاعده هايي هم كه مطرح مي شود هر كدام يك جايي از عالم وجود و عالم ايجاد به كار مي آيد. مهم اين است كه انسان سعي كندكه به آن مطلق وجود برسدتاآن وجودمطلق رادر يابد و بتواند قواعد مطلق وجود را پياده كند. آنجايي كه گفتيم اين نفس الامر به درد اهل معرفت مي خورد اين جا است كه اهل معرفت آن طوركه مشهور است اهل مكاشفه و اهل شهود هستند. مكاشفه و شهود، اجمالاً يك حالت بين خواب و بيداري است وقتي غليظ مي شود، مي شود مثل بيداري. يعني يك حسي است كه از بس قوي است از آن تعبير مي كنند به ديدن. مثلاً چطور انسان وقتي چيزي را بگويد صد در صد هست مي گويد من خودم آن را ديدم، آن اعتقادي كه به عالم معنا پيدا مي شود از بس كه در همه ي شئونات يك انسان خودش را پخش مي كند چيزي شبيه ديدن است بلكه از ديدن شديدتر است به همين دليل از آن تعبير به شهود مي كنند. اين مشاهده كردن با چشم سِر است نه با چشم سَر. يعني آن چيزي را يك عارف كشف و شهود مي كند با دو چشم سَر نيست چون چيز هايي را كه او مي بيند و درك مي كند از باب مجّردات هستند ولي چشم سَرمقيدات به قيود ماده و طبيعت را مشاهده مي كند يعني اگر چيزي حجم نداشته باشد چشم سَر نمي تواند ببيند يا اگر چيزي رنگ نداشته باشد چشم ما نمي تواند حس كند يعني بايد حتماً حجم داشته باشد طول و عرض داشته باشد و در نهايت خصوصيات ماده را بايد داشته باشد براي اهل مكاشفه شدن كاري ندارد يعني انسان مي تواند با بعضي از رياضات شرعيه نفس خودش را رقيق كند و آن حيوانيت خود را كم رنگ تر از انسانيت خودش كند آن وقت حيوانيت كه تحت الشعاع انسانيت قرار گرفت آن وقت انسان چون انسانيتش جنبه ي ملكوتي اش است آن جنبه ي ملكوتيش تفوق پيدا مي كند و عالي تر مي شود از جنبه ي مُلكي و حيواني او آن وقت جنبه ي ملكوتي تصرف مي كند جنبه ي حيواني او را و از قيد جنبه ي حيواني در مي آيد يعني اين جنبه ي انساني انسان ، مقيد به حدود حيوانيش نيست وقتي اين طور شد آن وقت مثل كسي مي ماند كه يك پرده از جلوي چشمش كنار مي رود يا مثل كسي مي ماند كه دست و پايش را تا حالا بسته بودند و غل و زنجير به پايش بسته بودند و نمي توانسته پرواز كند اسم اين غل و زنجير حيوانيت است حالا اين از غل و زنجير رها شده و دَر اين قفس باز شده و اين پرواز مي كند طبعاً چيزهايي را مشاهده مي كند كه تا حالا مشاهده نكرده چون تا حالا در قفس بوده آن چيزهايي كه مشاهده مي شود بيرون از قفس است يعني از جنس طبيعت نيست .

انسان مي تواند با رقيق كردن جنبه ي حيواني اش اين خصوصيات را با خود همراه كند البته با رياضات شرعيه، اينكه هر حرفي دلش مي خواهد نزند ، هر كاري دلش مي خواهد انجام ندهد، ملاحظه كند. در روايت آمده كه اگر قيمت سخن گفتن تو نقره باشد سكوت تو حتماً طلا است يعني هميشه برود سراغ جنبه اعلي. وقتي اين طور شد آنوقت بعضي از اوقات ممكن است چيزهايي راحس بكند ، حس كردن اين مسائل راهي است كه تا حالا آمده ولي بعد از حس كردن ما تازه مي رسيم به اول فلسفه . الآن مثلاً بنده در دنيا هستم و رياست و صدر نشيني را درك مي كنم اين كه هر جا انسان برود دوست دارد يك جاي مخصوص داشته باشد اين رياست را انسان درك مي كند حالا اولين حالت بعد از درك نيست كه انسان ببيند آيا اين چيزي كه من درك كردم واقعاً هست يا نه، من در دركم اشتباه كردم اين چيزي نبوده ولي من براي خودم چيزي از او ساختم . به اينجا كه رسيديم مي پرسيم كه خب، حالا چه كار كنيم كه بفهميم اين رياست واقعاً موجود است حالا وجود دارد ولي ماده نيست يا اينكه نه، من اين طوري حس مي كنم من اين را ساختم و او واقعاً موجود نيست يعني واقعاً موثر نيست اگر بخواهيم بفهميم كه، اين درك صحيح است يا نه مي آييم قواعد فلسفي را مي خوانيم، مي آييم ببينيم كه آيا اين خصوصيات موجود را دارد. اگر موجود بود ما به او احترام مي گزاريم و سعي مي كنيم اندازه ي وجودش از او بهره ببريم اگر مخوف و ترسناك بود سعي مي كنيم اندازه ي ترسناكي اش از او دور شويم. اين ها وقتي است كه ثابت بشود اين موجود است وهستي دارد تا قبل از اينكه هستي اش ثابت شود ما نمي توانيم چنين توقعي از او داشته باشيم. در مورد مكاشفان هم همين طور است. انسان تزكيه ي نفس مي كند و به جايي مي رسد كه چيزهايي را مشاهده مي كند يا درك مي كند يا مي شنود يا استشمام مي كند يا اينكه مي بيند . از اينجا به بعد مي آيد سر قواعد فلسفي. يكي از آن قواعدي كه به درد مي خورد اينجاست كه ببينيم ايني كه بنده ، مثلاً در خواب و بيداري حس مي كردم يا در خيابان ويا هر جاي ديگر حس كردم .

عارف همه جاي دنيا برايش سجاده است حتماً لازم نيست در خانه روي سجاده ي نمازاين چيزها را مشاهده كند. پيغمبر اكرم (ص) مي فرمايد : « جعل لي الارضُ مسجداً و طهورا ‌»  براي من كل زمين را مسجد و پاك قرار داده شده به جعل الي الاّ آن جاهايي كه يقين كنم نجس است. اين در احكام هم هست كه شما اگر جايي را تا ديروز مي دانستيد كه پاك است حالا شك كرديد كه نجس است حالا چه كار كنيم ؟ استسحاب كنيم يعني بنا را بگذاريد به حالت قبل از شكتان (پاكي ). عارف همه ي دنيا برايش مسجد و محراب است و همه جاي زمين هم برايش جاي سجده است حالا در نماز اين حالت شديد تر مي شود ولي فارغ از نماز كه مي شود ديگر فارغ از خدا كه نمي شود بلكه باز هم با خداست ولي به طور ديگري. اين اوقات پنج گانه اوقاتي هستند كه او خصوصاً بايد به اين نحوه عبادت كند اوقات ديگر خداي سبحان اورا (عارف را) راحت گذاشته و گفته مي تواني به هر نحوه كه بخواهي مرا عبادت كني . عبادت فكر من، سخن ازمن ، سخن از دوستان من، عبادت خدمت به خلق، به پدر ومادر و عبادات ديگر . عارف ناگهان برايش حالتي پيش مي آيد چه در سر سجاده وچه دركوچه و بازار و خيابان و هنگام خواب و هنگام خوش و بش كردن با عيالش و اينها و اين چيزي كه من ديدم و حس كردم وچشيدم ويا شنيدم ، آيا اين واقعاً وجودخارجي داشت يا اينكه نفس الامراين قضيه ذهن من ياآن موطن خاص نفس من است ؟ و گر نه موطن خارجي ندارد و نفس الامرش عالم خارج نيست. مكاشفه شده يا روياي صادقه اي ديده ايم (روياي صادقه از اقسام مكاشفه است) و در خواب هم چيزهاي خيلي عجيبي مثلاً به او مي گويند مثل رفيق ما كه در زمان طلبگي  كه يك روز به من گفت من دو سه روز است كه خواب مي بينم كه يكي مي آيد و به من مي گويد من جبرئيل هستم و حرفهايي را اين جبرئيل در گوش او مي خواند . حالا ما از كجا بفهميم كه آيا واقعاً آن مقام نازله ي جبرئيل بوده است كه پيش او آمده وچيزهايي را به او گفته؟ يعني آن چيزي كه در گوش او مي خواندند الهام الهي بوده (چون جبرئيل پيك خداست ) با واسطه ؟ يا اينكه نه اتفاقي بوده ؟  

يعني اين قصه ي من جبرئيل را ديدم يا قضيه ي جبرئيل با من سخن گفت ( اين قضايا موضوع دارد و محمول ) آيا نفس الامر اين قضايا عالم خارج است يا نفس الامرش عالم ذهن و عالم نفس است ؟ يعني آيا اين واقعاً جبرئيل خارجي را ديده يا نه آن چه كه ساخته ي ذهن خودش از جبرئيل بوده را ديده  است؟ اين بحث نفس الامر به درد اين جاها هم مي خورد يعني فقط اين نيست كه من ببينم مثلاً اين ستون مسجد واقعاً هست يا نه بعد ثابت كنم كه نيست ، مثلاً با سر بروم توي آن! يا ثابت كنم هست و يك دفعه ازآن بترسم ! فقط به درد اين نمي خورد ، بلكه به درد چيزهاي ديگر هم مي خورد . هر كسي در مرتبه ي خودش هر حسي كه دارد و هر چيزي كه مشاهده مي كند يك قضيه از آن چيز ساخته مي شود يا از هر چيزي كه مي شنود يك قضيه از آن درست مي شود. اين قضيه يا نفس الامرش عالم ذهن است يا عالم خارج ، اين كه نفس الامرش كجاست خيلي مهم است. بالاخره نفس الامر دارد ، چون اتفاق افتاده است اما كجا اتفاق افتاده است ؟ حبّ رياست هم يك قضيه است . الرياست محبوبه : رياست دوست داشتني است. اين يك قضيه است اين قضيه موضوع و محمول دارد. گفتيم به محمولش نگاه مي كنيم اگر محمولش خارجي بود مي گوييم نفس الامر اين قضيه خارجي است. اگرمحمولش ذهني بود مي گوييم نفس الامراين قضيه ذهن است . حالا ازكجا بفهميم كه يك قضيه نفس الامرش خارجي است يا ذهني ؟ ما ازكجا بفهميم كه مثلاً رياست در عالم خارج هست ؟ هست ، ولي ديده نمي شود چون هر هستي قرار نيست مادي باشد و ديده شود ولي بالاخره هست مثل عقل بنده و شما . شما كه فهمتان در عالم خارج كه مادي نيست كه بتواني آنرا ببيني نتيجه فهم شما، مي شود كه روي كاغذ بيايد يا در بيان بيايد يا در سكوت شما، ولي خود فهم كو ؟ خود فهم يك موجود مادي نيست گرچه موجود است . حالا اين الرياست محبوبه : الرياسه موضوع است و المحبوبه محمولش است حالا اين قضيه نفس الامرش كجاست ؟ عالم ذهن است يا عالم خارج ؟ اگر عالم ذهن بود معلوم است كه اين در درون ماست اگر عالم خارج بود آن وقت معلوم است كه اين مي تواند روي ما تاثير هم بگذارد ولي از كجا بفهميم كه چه موطني دارد ؟ يعني فهم اينكه بنده بدانم هر قضيه اي نفس الامر دارد كفايت نمي كند مسئله ي بعدي اين است كه اين قضايا چطور نفس الامرشان تشخيص داده مي شودكه موطن نفس الامرشان كجاست ؟ و ما مي گوييم هر قضيه اي نفس الامر دارد واين را قبول مي كنيم اما حالارسيديم به يك قضيه، خب اين قضيه هم نفس الامر دارد و ما پذيرفتيم اين را، ولي نفس الامرش كجاست ؟ ما كه همه ي قضايا را يك كاسه نكرديم كه بگوييم همشون نفس الامر خارجي دارند ، يا يك كاسه نكرديم كه بگوييم همشون نفس الامر ذهني دارند، گفتيم بعضي ها اگر محمولشان خارجي باشد نفس الامرشان خارجي است و بعضي ها كه محمولشان ذهني باشد نفس الامر ذهني دارند . حالا حرف سر اين است كه ما از كجا بفهميم كه اين محمول خارجي است يا اينكه اين محمول ذهني است ؟ انتزاع از ذهن ماست يا انتزاع از خارج است ؟ اين را از كجا بفهميم ؟ آنوقت اينجا مي آييم سر اين مطلب كه به قواعد فلسفي بايد ببينيم كه آيا اين وجود خارجي مي تواند داشته باشد يا نه .

سوال - جواب : گاهي انسان چيزي را مشاهده مي كند مثل الآن كه بنده شما را مشاهده مي كنم خب شما وجود خارجي داريد گاهي اوقات چيزي كه عارف حس مي كند متن واقع است متن خارج است ولي گاهي اوقات اين طور نيست بلكه خود نفس خودش را مشاهده مي كند ولي فكر مي كند عالم خارج را مشاهده كرده است اينجا بايد ببينيم آيا اين اشتباه كرده يا نه . اينجا است كه خيلي حساس است . براي همين هم است كه ملاك گذاشته اند چون قضايا، قضاياي جزئي مي شود و ربطي به فلسفه ندارد اگر هر چيزي جزئي شد اين طوري نيست كه صغري كبرايش صد در صد عقلي باشد . الجزئي لا كاسب و لا مكتسب : جزئي در قضايا حد وسط قرار نمي گيرد ملاك قرار نمي گيرد براي همين هم بزرگان گفته اندكه آن چيزي كه يك عارف حس مي كند و شهود مي كند اگرمنطبق بركليات مسائل برهاني يا  منطبق بركليات قرآن و سنت بود اين رامي گويند صحيح است. يا اينكه گاهي وقت ها اصلاً مستقيماً به خود اين مساله در قرآن وروايات اشاره شده است به هر حال مي گويند اين ها ملاك مي خواهد، اين كشف و شهود ها براي صحت و درستي اش ملاك مي خواهد، عارف نبايد به هر ديده اي، هر شنيده اي و يا هر حسي اعتماد كند كه مثلاً بگويد چون من اين را اين طوري حس كردم پس همين طور هم هست . نفس الامر اينجا هم كاربرد دارد اينجا مي خواهم بگويم كه كاربرد نفس الامر در مراتب وجود فرق مي كند . حالا ما نفس الامر را علي الحساب به ماده و به وجود مقيد و محدود مي زنيم ولي كاربرد هاي ديگري هم دارد وآن كاربرد هاي ديگرش خيلي مهم است اينكه اهل معنا معمولاً توصيه مي كنندكه اگرمي توانيد اهل علم شويد به اين درد مي خورد كه انسان اين طور چيزها را خوب مي فهمد، اگر دقت عقلي داشته باشد . همان خوابي كه مي بينيم مهم است كه آيا آن خواب حكايت از مثلاً خارجيت اهل بيت (ع) ميكند يا اينكه نه ؟ اين تصورات و ذهنيات خودش از اهل بيت (ع) را، مجسم كرده براي خودش يعني نفسش يك صورتي از اهل بيت را انشاء كرده و گر نه اين صورت واقعي اهل بيت نبوده است. اين ها ملاك مي خواهد مثلاً شخص چون با خود مي گويدكه اهل بيت آدم هاي خيلي خوبي هستند مثلاً خوبترين آدم ها در ذهن او چه طوري هستند ؟ چه قيافه اي دارند ؟ چه كارهايي مي كنند و چه لباسي مي پوشند ؟ او خوبترين را در ذهنش مي سازد بعد آنوقت ذهنيت خودش را در خواب مي بيند بعد فكر مي كند كه اين هماني است كه در واقعيت وجود دارد درحاليكه اين طور نيست .

سوال - جواب : مسئله سر اين نيست كه يك شيء داراي مراتب وجودي متعدد است . اگر ما چيزي را حس مي كنيم ديگر نمي توانيم بگوييم او معدوم است مثلاً شما الآن من را در ذهنتان فرض بكنيد من پيدا شدم در ذهن شما اين يك وجود است ولي خيلي رقيق، اين رقيقه ي وجود درذهن شما از بنده است . اين ديگر معدوم نيست وجود دارد ولي وجودش از باب عرضيات است از باب كيف است مثلاً جوهر نيست ولي هست و وجود دارد، وجود خارجي نيست ولي وجود ذهني كه هست بالاخره در ذهن شما يافت شده است اگر يافت بشود ديگر نمي توانيد بگوييد معدوم است بحث سر اين است كه ما مراتب وجود را از همديگر تفكيك كنيم يعني آن چيزي كه در فلسفه قرار است به آن برسيم ، اين است كه ما بعد از اين كه فهميديم عدم چيست و وجود چيست مراتب وجود را هم از همديگر تفكيك كنيم ،يعني خلط بين مراتب وجود هم نكنيم . يك وجود در مرتبه ي ذهن ، وجود است ولي در مرتبه خارج اين وجود ، وجود اين است يعني وقتي مي آيد وجود خارجي پيدا مي كند اين وجود خارجي، غير از آن وجود ذهني است . مراتب فرق مي كند فهم اين مراتب هم كاري است كه يك حكيم بايد بكند و فهم اين مراتب هم باز به مسئله نفس الامر نياز دارد كه انسان بگويد كه مثلاً اين قضيه موضوع و محمول بود اگر نبود كه اصلاً قضيه اي ساخته نمي شد پس موضوع هست و محمول هم هست و نمي توانيم بگوييم اين قضيه كلاً نيست اما حالا اين قضيه موطن ثبوتش كجاست ؟ يا در ذهن است يا در خارج ، آن وقت اگر ثابت كنيم در ذهن است نمي توانيم نتيجه بگيريم كه پس اين قضيه كلاً معدوم است ثابت كرديم كه اين قضيه موجود است به وجود ذهني، اگر چه موجود به وجود خارجي نيست . يعني يك مرتبه از وجود رابراي او ثابت كرديم ولي همه ي مراتب را ثابت نكرديم . بايد تفكيك كنيم بين مراتب وجود البته مراتب وجود مشكك كلي را نه ، بلكه مراتب وجود خود يك شيء ، خود شيئي كه اينجا هست مثلاً لامپي كه اينجا هست اين مراتب را داردمثلاً يكي مانده به آخرين مرتبه اش دردنياست كه داريم مي بينيم و مرتبه ي نهايي اش درذهن من است يعني آن تصويري كه ذهن من از اين لامپ گرفته ، اين ديگر پايين ترين مرتبه ي اين لامپ است . حالا من بايد هم ثابت كنم كه اين لامپ موجود است وهم بايد بروم سراغ اينكه اين وجودش درچه موطني از عالم ثبوت است آنوقت اثبات كردن موطن يك قضيه، يعني اثبات كردن مرتبه اي از مراتب آن موضوع و محمول . چون ممكن نيست كه يك قضيه موضوع و محمول داشته باشد ولي حقيقت نداشته باشد اگر موضوعي آمده پس حقيقت هم دارد اگر محمولي آمده پس حقيقت هم دارد منتها همه ي حقايق در يك مرتبه ي خاص نيستند مثلاً همه ي حقايق واجب الوجود نيستند همه ي حقايق اين چنين نيستند كه فقط ملكوت عالم باشند . پايين تر از ملكوت يك حقيقت ديگري هم داريم يعني همان ملكوت را رقيق مي كنند مي آورند پايين تر باز اين را رقيق مي كنند مي آورند پايين تر و باز هم همين طور تا پايين . نفس الامر اين است كه انسان مرتبه ي اين حقيقت را پيدا كند كه اين قضيه فعلاً دارد به كجاي اين حقيقت اشاره مي كند اين كارخيلي ظريف و دقيقي است . ظرافتش انسان را به اشتباه مي اندازد يعني در مسائل كه ظريف مي شود مثل همين مكاشفات يا خواب هايي كه براي انسان پيش مي آيد اين هاست كه انسان را به خطا مي اندازد . فهم نفس الامر خودش يك مسئله است آنوقت در مقام اجرا تطبيق آنچه كه انسان حس مي كند اعم از قضايايي كه مادي هستند و موضوع و محمولشان خارج است مثل فرش و درخت و 000 يا اينكه هستند ولي ماده نيستند يعني در عالم خارج هستند ولي فوق ماده هستند و آنها هم نفس الامر دارند براي خودشان مسئله ي مهم بعدي است .

معدودي از كساني كه اهل علم نبودند ( انگشت شمار ) توانستند در اين مسائل اينقدر ظريف و دقيق بشوند كه مشاهداتشان گولشان نزند آن هم معمولاً اينها يك كاركردند براي اينكه گول خواب ها و مكاشفات و مشاهداتشان را نخورند ، آمدند گفتند اصلاً هر چه راكه ما مشاهده كرديم و مكاشفه كرديم را دور مي ريزيم يعني اصل را بر اين گذاشتند كه اصلاً نبايد به اينها توجه كرد و اصل را بر عدم توجه و عدم اشتغال به اين مكاشفات و مشاهدات گذاشتند . گفتند حالا يك چيزي ديده شده اگر واقعيت داشته باشد كه اثرش را بعداً مي گذارد گر چه من توجه نكنم . مثل آتش مي ماند آتش اثر سوزندگي خودش را دارد چه اينكه انسان توجهي به آتش نكند يا اينكه شما اصلاً حواست نباشد اگر كسي بيايد و سوزن در دست شما كند شما دردتان نمي آيد يا شما حواست نباشد و نداني كه آفتاب اينجا را گرم مي كند گرما اگر واقعاً گرما باشد خب انسان عرق مي كند چه بفهمد كه گرم است وچه نفهمد، يعني تاثير دارد . بنده اگر حواسم به خورشيد نباشد اين بي حواسي من منجر به اين نمي شود كه من عالم را شب ببينم روز كه هست حالا من حواسم به مبدا آن نيست اينها گفته اند كه ما اصلاً به همه ي مكاشفات و مشاهداتمان يك اصلي را جاري مي كنيم و آن اصل عدم توجه و اشتغال به اين طور چيزهاست اين هيچ وقت انسان را به ضرر نمي رساند چون اگر ما واقعاً چيزي ديده باشيم كه خارجيت داشته باشد اثر خودش را مي گذارد حالا بنده چه بفهمم چه نفهمم اگر هم نه، من تخيل و توهم خود را ديده ام و نفس خود را ديدم كه ديگر تاثيري ندارد و ما هم توجهي نكرديم ولي اگر توجه كنيم به اين چيزها احتمال شديدي است براي متضرر شدن اينكه ما نتوانيم نفس الامر همه ي اين قضايايي را كه حس مي كنيم را درست متوجه بشويم و بين عوالم ثبوتيه اينها خلط كنيم آن وقت يك دفعه دل خوش بشويم به چيزي كه اصلاً هيچي نبوده است يا اينكه الكي بترسيم از چيزي كه اصلاً هيچي بوده و دل مشغول بشويم كمترين اثرش اين است كه انسان را نگه مي دارد يعني اگر سير انسان را به عقب نراند سير انسان را تبيع مي كند يعني خيلي كند مي كند يكي از بزرگان كه صاحب تاليف است و براي خودش هم خيلي بد و بيضا قائل بوده و آدم شريفي هم بوده است (اين ها كه عرض مي كنم فسق كسي را ثابت نمي كند بلكه مسئله خيلي ظريف است . ) قبلاً هم عرض كردم كه مسئله ي اتحاد وجودي ائمه حتي اتحاد جسماني ائمه اين از غوامض مسائل معرفتي است اين قدر غامض است كه يكي مثل جابر بن عبد الله انصاري هم اين مسئله را نمي فهمد و چون نمي فهمد بين ائمه فرق مي گذارد مي گويد يكي كار خوب و صحيح كرده و يكي كار غلط كرده و مي آيد قياس مي كند . وقتي بگوييم دو تا چيز متحد نيستند يعني 2 چيز جدا هستند حالا مي آييم بين اين دو قياس مي كنيم و مي گوييم كدام يك افضل از آن يكي است ايشان هم آمد قياس كرد بين حضرت مجتبي (ع) و امير المومنين (ع) . وقتي حضرت مجتبي  (ع) صلح كرد ايشان چون اين نكته را نفهميده بود اين نكته اي نيست كه انسان به راحتي بفهمد جابر خيلي شريف بود ولي اين نكته را نفهميده بود چون نكته خيلي ظريف است به قول سعدي :

بگفت اين جا پري رويان نغزند            چو گل بسيار شد پيلان بلغزند . وقتي مسئله خيلي ظريف مي شود قدرت بدني فيل ديگر به كار نمي آيد پايش را روي يك برگ بگذارد زير پايش مي لغزد و نمي تواند درست و حسابي راه برود . جابر هم اين چنين بوده و آدم بسيار قوي اي در ولايت بوده اما ظريف نبوده  قوت با ظرافت دوتاست نتوانسته بفهمد كه امام حسن مجتبي (ع) عيناً همان اميرالمومنين است حتي از حيث بدني، اين را 99% از عرفا هم حس نمي كنند يعني چيزي نيست كه بشود به راحتي درك كرد خيلي انسان بايد خدا الطاف ويژه اي به او بدهد تا اين چيزها را درك كند . او آمده فرق گذاشته بين امام حسن مجتبي (ع) و امير المومنين (ع) و آمده گفته كه كار امير المومنين كه اهل جنگ و شمشير بوده خوب بود و صحيح و كار امام حسن مجتبي (ع) كه اهل صلح شد غلط از آب در آمد و به خاطر همين هم آمد به امام حسن اعتراض كرد و چون آدم سالكي بود و اعتراضش از جهلش بود نه از عنادش اهل بيت دوستش داشتند چون مجراي سلام حضرت رسول (ص) بود . حضرت رسول (ص) به ايشان فرمودند :كه تو فرزند من امام محمد باقر(ع) را درك مي كني سلام مرا به او برسان اينكه سلام مرا به او برسان براي جابر خيلي فايده داشته كه يكي اش همين است چون مجراي سلام نبوي بود، وقتي به امام حسن مجتبي اعتراض كرد يك دفعه قيافه اش عوض نشد و عذاب به سرش نيامده و يك دفعه از دين خارج نشده . حضرت مجتبي با او با لطافت برخورد كرد و او را راهنمايي كرده . مي خواهم بگويم اين قدر مسئله ظريف است كه شايد بعضي بزرگان هم متوجه نشوند كه حالا شايد در عالم آخرت كه بروند آنجا به آنها مي فهمانند چون ارائه ي سيردرعالم برزخ است و انسان سيرش قطع نمي شود البته فرق ائمه فقط درظهور اسمي هست كه اين ها دارند البته با حفظ اينكه اين در دنيا مثلاً اسمش حسن است و در دنيا مجراي ورودش ، اين پدر و مادرند ودردنيا احكام پسر بر او بار است و او بايد احكام پدر و مادرش را اجرا كند يكي از بزرگان كه طلبه ي قم بوده و علامه (ره) را درك مي كند البته خيلي كم واز شاگردان مقدم علامه است . بعد مي رود نجف و در نجف شاگردي مرحوم آقاي خوئي (ره) را توفيق پيدا مي كند كه داشته باشد خودش مي گفته كه من حس مي كردم كه جنبه ي مرجعيت در من دارد تبلور مي كند يعني هرجا كه مي رفتم و مي نشستم حس مي كردم كه اصلاً بساط براي مرجعيت من دارد فراهم مي شود حالا طلبه ي معمولي هم بوده و ا ين طور نبوده كه در علم خيلي قوي باشد . چيزهايي از اميرالمومنين گرفته بود ولي خيلي رقيق و كم . ولي اين ذهنيت برايش ايجاد شده بود يعني حس مي كرد كه خداي سبحان مقدر كرده كه اين آقا مرجع نجف بشود آن وقت اين حس آنقدر در ايشان قوي مي شود كه فكر مي كند اين حس واقعي است در يكي از زياراتش كه مي رود نجف آنجا دو ركعت نماز مي خواند و از حضرت مي خواهد كه اگر قرار است من مرجع بشوم ، مرجع نشوم . بعد مي گويد آن نمازهايي كه من مي خواندم حس كردم كه آن حس بر طرف شد وحس كردم كه  مثلاً حضرت تقدير را چرخاند و حالا ديگر خيالتان راحت شد وديگر مرجع نيستم . اين يك قضيه است ، حالا اين قضيه موطن ثبوتش كجاست ما از كجا بفهميم واقعاً امر خداي سبحان مقدر شده بر اين كه من مرجع بشوم يا اين كه نه من اين طوري حس مي كنم و اصلاً خداي سبحان همچين داعيه اي هم ندارد .از كجا انسان بفهمد اينها را ،اين فهمش خيلي مهم است . اين جا نفس الامر به درد مي خورد حالا آن قواعدي كه عرض كردم كه اين جا آمده وآن قواعدي كه در شرع آمده مي گويد اين ذهنيت است ، اين توهم است اصلاً همچين قراري نيست اين آقا علميتش طوري بوده كه براي خودش جلوه كرده بوده ، اطرافيانش به او ما شاءالله گفته بودند حالا اين چنين نبوده كه متكبر بشود  . آن سالك بوده ولي فكر مي كرده كه همين طوري پيش برود مرجع ميشود ، مي شود اعلم از همه ي علما ، آن هم در نجف. مي گويند چون اين شاعبه ي حب رياست در آن است پس الهي نيست اين حس ، ربطي به عالم واقع ندارد اين توهم بوده نفس خود را براي خود هي بزرگ مي كرده ، حالا نفس آخوند چه كار مي كند وقتي بخواهد خودش را بزرگ كند ان مي گويد مثلاً من مي خواهم مرجع بشوم .حالا نفس هركسي به حال خودش است ، آن وقت ايشان اين توفيق را نداشته ، متاسفانه اين حالت از آن گرفته شده يعني كلاً اين قضيه را منتفي كرده اند در ذهنش كه حالا شما آخوند نمي شوي ولي به آن نفهماندند كه اين حس ،حس الهي نبوده  اين حس نفساني بوده اين را متوجه نشده . مي خواهم بگويم كه فهم نفس الامر در امر قضايا بسيار مشكل وبسيار ظريف است و از توفيقاتي كه خدا به يك نفر مي دهد اين است كه اين فهم را به او مي دهد يا اين كه آن را بي خيال نسبت به  هرچه كه حس مي كند ، مشاهده مي كند ، مكاشفه مي كند ، خواب مي بيند ، ميكند . اين اصلاً  توجهي به خوابش ندارد يعني سرش را گرم مي كند به ديگري كه او خواب مي بيند ولي متوجه نيست كه چه خوابي ديده است.  مي گويد اي بابا ، از اين خوابها زياد مي بينم  اينقدر طهارتش زياد است كه خودش را نمي بيند يا اين كه خدا كلاً اورا ، موضوع را براي او سلب مي كند به انتفاء محمول البته يعني خواب مي بيند ولي فكر نمي كند كه خواب خوبه ، مكاشفه مي كند ولي فكر نمي كند كه مكاشفه اش چي چيه به انتفاء موضوع .نه يا اين طوري است يا اگر خدا خيلي بخواهد به انسان لطف كند اگر اين كار را نكند مي آيد اين فقر را به انسان مي دهد كه اين را حس مي كند ذهنم بوده است اين يك مرتبه از آن واقعيت بود وگرنه واقعيت خيلي مراتب عالي ومترقي تر از اين حرفها است . اين ها كاربردهاي اين مسئله وباب نفس الامر است كه موطن ثبوت اين طور چيز هااست .

سؤال جواب : نه او نگاه نكرد او فكر كرد كه قضيه در عالم خارج اتفاق افتاده است يعني فكر كرد و اين طور برايش جا افتاده بود كه خداي سبحان او را مي خواهد مرجع كند ، خب برا ي همين برايش دغدغه شده بود آدم هايي كه اهل نفس هستند از اين طور كارها خوششان مي آيد اين آقا اهل نفس نبوده ، اين اهل سلوك بود ، ناراحت بوده از شهرت چون مرجعيت اول بدبختي است .آدم عاقل هيچ وقت دنبال شهرت نمي رود هيچ قسمش الاّ اين شهرت يك واجبي باشد كه يك كاري انجام دهد يا جلوگيري از حرام باشد كه اين كار را بكند كه مجبور بشود كه اصلاً راهي نداشته باشد .جلوگيري از حرام و انجام واجب الّا اينكه انسان درعرصه شهرت وارد بشود براي همين همه از شهرت فرار مي كنند . ايشان آدم شريفي بوده وآدم سالكي بوده از اولياي خداوند بوده ، ولي خب اولياي خدا داراي مراتب مختلفي بودند وقتي به يكي بگوييم وليِ خدا اين طور نيست كه حتماً چسبيده به خدا باشد مثلاً همسايه ي ديوار به ديوار خدا باشد . آن كسي كه اين پايين است انجام واجبات وترك محرمات مي كند، ولي است . آن كسي كه والاتر وبالاتر است ، ولي است . ولي بودن مقول به تشكيك است يعني مراتب دارد . ايشان هم آدم شريف وسالكي بوده واين ناراحت بوده واز اين مي ترسيده ، حالا اين ها همه اش توضيح وتفسير دارد معلوم است كه ايشان سالك متوسطي بوده است حالا اين كه آدم منتهي باشد اگر حس بكند كه امر خدا بر او مقدر شده راضي به اين است ، اين طوري نيست كه نماز بخواند او راضي است به اين نماز، يعني راضي به اين كه خدا اراده كرده كه من نماز بخوانم، خدا اراده كرده كه من غريب بمونم باشد دغدغه برايش نمي شود . حالا از اين باب بوده آدم شريفي بوده .اين بزرگوار ولي فكر مي كرده كه اين قضيه نفس الامرش عالم خارج است آنوقت از ذهنش پرت كرده اند واين فكر كرده كه آن چيزي كه درعالم خارج است واتفاق افتاده و مي خواسته اتفاق بيفتد آن نفس الامر خارجي منتفي شده ولي اين طور نبوده ، اين ذهنيت ايشان بوده است از اين ذهنيت ها خيلي زياد است مثلاً اعتبار آبروهايي كه ما براي خود حفظ مي كنيم همه اش همين طوري است .

مرحوم غروي اصفهاني (قدس السره ) نقل مي كند : ايشان شاگرد مرحوم ميرزا جواد آقاي ملكي تبريزي است در سلوك با اينكه هم شاگردي مرحوم تبريزي در علم ولي اين قدر تواضع داشته كه هم شاگردي و هم كلاسيش نامه مي نويسد و براي من دستور العمل بنويس من چيزي ندارم. اين بزرگوار يكي از شاگردانش رادر نجف مي بيند وقتي كه ايشان مشهور شده بودند و مرجع شده بودند رساله هم چاپ كردند رساله اش را در نجف آتش زدند چون مشهور بود به فلسفه و عرفان و در نجف هم به فيلسوف اندازه ي سگي هم بها نمي دادند متاسفانه . البته بعد از رساله اي كه چاپ شد ايشان شش ماه بعد زنده نماند زود از دنيا رفت آقاي بهجت شاگرد ايشان است و به شاگردي ايشان افتخار مي كند و خيلي ها فكر مي كنند كه آقاي بهجت متاثر از آقاي قاضي است ولي اين طوري نيست آقاي بهجت از ايشان خيلي تاثير گرفته اند خود ايشان هستند كانّه . خيلي با او انس داشته اند . يعني از خوبيهاي آقاي بهجت اين است كه شاگردي ايشان را كرده و ايشان را درك كرده است براي آقاي بهجت يك فضيلت است ، اين بزرگوار را در زمان مرجعيتش يكي از شاگردانش مي بيند كه معروف بوده است كه در خيابان راه مي رفته و عبايش را بالا گرفته و يك دفعه اين عبا رها مي شود و سيب زميني و پياز و اين طور چيزها از عباي ايشان بيرون مي آيد و ايشان هم نشست و شروع به جمع و جور كردن اين طور چيز ها كرد و سيب زميني و پيازها را بر مي داشت و روي عبايش مي ريخت آن شاگردش مي گويد من رفتم پيش ايشان و شروع به كمك كردن كردم بعد همين طور كه به ايشان كمك مي كردم نگاه كردم به ايشان ديدم كه ايشان مي خندد . گفتم آقا جهت خنده ي شما چيست ؟ ايشان به كمپاني معروف بودند ، ولي ايشان از اين لفظ خوششان نمي آمد ، پدر ايشان شركت حمل و نقل داشت آن وقت به شركت مي گفتند كمپاني ، براي همين ايشان و پدرشان فاميليشان به كمپاني مشهور بوده .

غروي اصفهاني مي گويد من آمدم در نجف ، پدرم خيلي پولدار بود و اين ها ، خب لباسهايم هم خيلي گران قيمت بوده ، يك تسبيح داشتم كه هردانه اش چند دينار مي ارزيد همين جا راه مي رفتم ، ايشان نوكر داشتند . قديم طلبه هاي پولدار براي آوردن كتابهايشان نوكر مي گرفتند . علت دارد ، چون هر كتابي نصف يك پشتي است . صنعت چاپ آن دوران نبودآنها باخط مي نوشتند و خيلي هم قيمتي بود چون نسخه ي خطي بوده است . مي گفت كه من اين طوري بوده ام و تسبيح گران قيمتي داشتم و همين جا يك دفعه تسبيح من پاره شد ، من تا آمدم كه دانه ها را جمع كنم ، ديدم كه عارم مي شود كه دانه هاي تسبيح را جمع كنم گفتم كه خيلي بد است ما كه خيلي پولداريم براي چند درهم خود را علاف كنيم و نتوانستم كه خود را راضي كنم و بنشينم و اين ها را جمع كنم . ول كردم و رفتم . الآن اين سيب زميني و پياز كه هيچ ارزشي ندارد از دامنم ريخت . تا ريخت نشستم و جمع كردم و يكدفعه به ياد آن جواني ام افتادم و ديدم كه الآن حسم اين طوري نيست كه فكر كنم بد است مثلاً تو با اين سن و سالت با اين ريش سفيدت نمي گن كه گير يك كيلو سيب زميني است . خجالت نمي كشد مثلاً مرجع هم شده ولي حالا دلش براي دو تا سيب زميني مي تپد ديدم هيچي نيست ديدم سيب زميني ريخته گفتم جمعش كنم حالا آن قضيه اي كه در جواني در ذهن ايشان آمده بود نفس الامرش كجا بوده است اين طور چيزها آدم را خراب مي كند نمي فهمد واقعاً الآن همه چهارچشمي نگاهش مي كنند خب حال اينكه مردم زندگي خودشان را مي كنند اين هم زندگي خودش را دارد مي كند ولي ا ين فكر مي كند يك قضيه مي سازد و نفس الامر آن خارجي نيست نفس الامرش در ذهنش است و از اين قضايا خيلي زياد است فهم اين خيلي مهم است كه آدم اين نفس الامر ها را خوب متوجه بشود اين كاربرد هاي نفس الامر خيلي خوب است .

سوال جواب : كل موطن ثبوت ما اول گفتيم كه سه نحوه ثبوت در ذهن جا مي گيرد حالا ذهن نه ، سه نحوه ثبوت براي اشياء است به مطلق آن ثبوت مي گوييم نفس الامر يعني مي گوييم هم به مطلقش گفته مي شود هم به هر كدام مراتب ثبوتي گفته مي شود كه فلان شيء ، فلان قضيه صادق است به نفس الامرش . اين يك نحوه صحبت كردن است يعني الانسانُ حيوانُ ناطقُ ، صادق يا اينكه الانسانُ حيوانُ في نفس الامر يا مي توانيم اين طوري بگوييم الانسانُ حيوانُ في نفس الامره مي گوييم انسان حيوان است در نفس الامر حيوان ، يعني اگر حيوان موجود خارجي است اين حيوان بودن انسان هم مي شود قضيه خارجي موطن ثبوتش خارج است اگر حيوان محمول ذهني است نفس الامر آن هم ذهني مي شود يعني انسان حيوان است در نفس الامر ذهن مي شود .

دو جور گفت الانسان حيوان في نفس الامر يعني انسان حيوان است و اين حيوانيت بالاخره اين يك جا ثبوت دارد توي يك جاي عالم است يا اين الانسان حيوان في نفس الامره اين « ه» بر مي گردد به آن محمول چون گفتيم ملاك خارجي بودن و ذهني بودن يك قضيه ي نفس الامر ذهني بودن يا خارجي بودن محمول آن قضيه است نه موضوعش ، كه اين برمي گردد به خصوصيات وجود كه وجود را هم به خارجي و ذهني تقسيم مي كند كه اگر اين خصوصيات ذهني را داشت نفس الامر مي شود ذهني و اگر محمول قضيه خارجي بود نفس الامرآن هم خارجي است و اين بحث باز هم ادامه دارد . خب اين تقريباً تتمه ي نفس الامر است و اين ها همه به درد مي خورد اصلاً اگر فلسفه در زندگي به درد نخورد فلسفه نيست . اين كه ما بنشينيم در ذهن خود بسازيم اين مي شود يك انسان ماليخوليايي ، همه ي قضايا  ذهني ميشود و اين به چه كار مي آيد و حتماً انسان بايد خارجي قضايا را بفهمد و فهم آن هم مشكل است و كار آمد كردن اين قوانين و قضايا يك كمي مشكل است ، ولي ممكن است ، چون ظريف است .                                                                                                                                             

         *************************

 

پیرامون هیات امناء انجمن موعود :

 

 

هيات مديره :

1-     رئيس هيات مديره :

رئيس هيات مديره هر شش ماه يكبار توسط اعضاء هيات مديره جهت اداره انجمن انتخاب يا تمديد مسئوليت مي شود . كه وظيفه ي هدايت كلي انجمن به سمت اهداف تعيين شده ، نظارت برعملكرد مسئولين و هماهنگ سازي بخش هاي مختلف انجمن را به عهده دارد .

در اتخاذ تصميمات ايشان موظف است با اعضاء هيات مديره مشورت نمايد و نظر اكثريت ملاك است ولي در مواقع بروز اختلاف شديد بين اعضاء يا تساوي نظرات ، نظر نهايي را رييس هيات مديره اتخاذ مي كند .

 

2-     نايب رييس :

كه موظف است در مواقع عدم حضور رييس هيات مديره ( به هر دليل ) ، وظايف او را انجام دهد

 

3-     بازرس انجمن :

وظيفه ي نظارت بر حسن اجراي آئين نامه و قوانين مصوب انجمن و تعيين موارد تخلف و اجراء آيين نامه انضباطي با متخلف .

 بازبيني عملكرد مسئولين و توجه به نقاط ضعف آنها و سعي در جهت انعكاس ضعف ها ابتدائا به خود مسئولين سپس به هيات مديره و همكاري براي رفع آنها .

 جمع آوري نظرات شركت كنندگان در انجمن و ارائه ي آنها به مسئولين مربوطه .

 

4-     روابط عمومي :

 سخنگوي انجمن بوده و وظيفه ي انعكاس نظرات رسمي انجمن را به عهده دارد .

ايجاد هماهنگي هاي لازم با ارشاد ، ادارات و ارگانهاي دولتي و غير دولتي جهت برگزاري شب شعر ، جشنواره يا هرگونه برنامه جانبي انجمن ، ارتباط با اعضاء افتخاري ، صدور كارت عضويت و تكميل فرم براي آنها ، ارتباط با شعراي مطرح ملي و استاني براي دعوت از آنها ، كسب اطلاعات لازم از برگزاري جشنواره هاي ادبي در سطح كشور و اطلاع رساني به موقع به اعضاء جهت شركت . شناسايي و ارتباط با شعراي گمنام شهرستان و ايجاد ارتباط با شعراي تازه وارد به انجمن .

 

5-     مدير رسانه :

انتشار مطالب ادبي انجمن ( شعر ، نقد و ... ) براي استفاده ي عموم با استفاده از ابزار : سايت اينترنتي ، نشريه ، راديو يا هر ابزار ديگر و مديريت آنها به بهترين شكل ممكن .

رونق و كارآمدي موارد فوق از وظايف مدير رسانه است كه با توجه به امكانات بالفعل و بالقوه بايد انجام پذيرد .

             

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 18:28  توسط نویسنده اش عمرش را داد به شما  | 

علی جووووون سلام . چطوری یا نه ؟ ببخشید که یه خورده دیر شد و اینا ....

از اولين شب پرواز مي شناختمت
خبر نداشت از آغاز مي شناختمت

خبر نداشت كسي از من و دلم ، از تو
خبر نداشتي اي راز ، مي شناختمت

شبيه زمزمه ي مبهمي كه در من بود
ميان آن همه آواز مي شناختمت

گمان مكن كه بدون اشاره ي چشمت
نمي شناختمت ؛ باز مي شناختمت

قلم كشيد تو را ، جان گرفتي از تصوير
سلام حضرت اعجاز ! مي شناختمت

------------------------------

چشمهايت به دنبال نور اند ، بال هاي تو در خون ، كبوتر
در دهان تو آتش گرفته ، شاخه ي سبز زيتون ، كبوتر

چشمهايت به دنبال نور اند ، در هجوم غبار و سياهي
از حصار قفس ، تور ، آتش ، كي مي آيي تو بيرون ، كبوتر؟

خانه آوار ، آوار ، آوار ، نخل ها سوخته ، زخم خورده
سايه ي مرگ رنگ كلاغان ، بر زمين زد شبيخون ، كبوتر

صبح بايد بيايد ، نبايد ، بال هاي تو در خون بماند
بايد آيينه و گل بپاشي ، روي اين شهر گلگون ، كبوتر

غرق در خون دلهايشان اند ، كودكان ، مادران ، پيرمردان
پشت ديوار بيت المقدس ، تا سر كوه صهيون ، كبوتر

بال در بال در بال در بال ، برگ در برگ در برگ در برگ
در دهان تو بايد بماند ، شاخه ي سيز زيتون ، كبوتر


خانم نغمه ي مستشار نظامي‌


 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 9:4  توسط نویسنده اش عمرش را داد به شما  | 

از آب هم زلال تر، از ماه ، ماه تر

من هم  كه منتظر تر ام امشب ، نگاه تر

 

 

او پاك مثل برف و حتي سپيد تر

من از تمام منتظران رو سياه تر

 

گفتند : هرزمان كه  زمين پر شد از فساد...

هرگز زمين نبود چنين رو به راه تر

 

او آنقدر بزرگ كه من هيچ هيچ هيچ

كي مي شوم به زير قدم هاش ، كاه تر

 

هر عصر پنج شنبه من و ماه  و پنجره

هر صبح جمعه شيشه اي از ابر آه ، تر

 

در شعر من نبوده و حالا در اين غزل

آن اشتباه بود و اين اشتباه تر

 

من عاشقش كه نيست و هرگز نمي شود

از اين غزل كه نيست دليلي گواه تر

 

او پاك مثل برف و حتي سپيد تر

من از تمام منتظران رو سياه تر

 

آقاي ساريجلو

 

*******************

 

 

مثل نسيم صبحدمان بي خبر چه نرم

از كوچه هاي شهر دلم مي كني عبور

 

مي آيي و به بعد زمان مي رويم و چه

گرمي وداغ ، مثل نمك در كوير شور

 

تا چشم ها به هم بزنم ، آه ، رفته اي

من مانده ام و باز دوباره در انتظار

 

تنها كنار پنجره بنشسته ام وباز

گلبرگ هاي ياد تو در حال انتشار

 

يك شب چقدر بي تو ببين مي شود بلند

يك شب چقدر با تو ولي مي شود قشنگ

 

نسبيت زمان چه عجيب است آينه !

حس كن بيا بيا بنشين يك كمي درنگ

 

چشمان پنجره به افق سوي آسمان

شب روز ، روز سيصد و پنجاه ، شصت ، پنج

 

تو مي روي و باز پري ها و انتظار

بي تو چقدر رنج ، خودت آينه ، بسنج

 

خانم شريفي

 

****************

 

 

تو يك غروب غم انگيز مي رسي از راه

كه مي برند مرا روي شانه هاي سياه

 

صداي گريه بلند است و جمله هايي هم

شبيه تسليت وغصه و غمي جان كاه

 

به گوش يخ زده ام مي رسد و فريادي

شبيه حرمت اين ‹ لا اله الا الله ›

 

و چشم هام كه چشم انتظار تو هستند

اگر چه منجمد اند و نمي كنند نگاه

 

و بغض مي كند آنجا جنازه ي من كه

ترا هميشه نفس مي كشيد وخود را آه

 

چقدر شب كه ترا من مرور كرده ام و

رسيده ام به غزل ، گل ، شكوفه ، دريا ، ماه

 

بدون تو همه ي عمر من ، دو قسمت شد :

دقيقه هاي تكيده ، دقيقه هاي تباه

 

اگر چه متن بلنديست درد دل هايم

سكوت مي كنم وشرح قصه را كوتاه

 

كه باز جمعه رسيد و نيامدي وشدند

غروب جمعه ومرگ و وجود من همراه

 

براي بدرقه ي نعش من بيا هر روز

كه كار من شده  سي بار مرگ درهر ماه

 

و كل دل خوشي زندگي من اينكه :

تو يك غروب غم انگيز مي رسي از راه

 

---------------------

 

در خاطرات پر شده از هر چه هست غم

پشت دو تا يشان شده از حجم درد خم

 

عمري ست كه كنار هم اند و يكي يكي

تصوير گنگ و تيره شان مي خورد رقم

 

دنيا به چشم هر دو فقط چيز مبهمي است

چيزي ميان هستي و غم ، شادي و عدم

 

آندو هميشه در سر كوچه نسشته اند

اما به چشم مردم اين شهر محترم

 

من هم رفيق هر دويشان ام هميشه و

گاهي همان دو را بشود پارك مي برم

 

اين عكس يادگاري آندوست توي پارك

يك ويلچر ، يك انسان ، فرد و شبيه هم

 

در چشم هاي خسته ي من ، پاك و بيگناه

اما به حكم مبهم تقدير متهم

 

من سخت گريه مي كنم اما بدون اشك

چشمم كه خيس مي شود اما بدون نم

 

پاهاي تو براي من اين دفعه ، من فلج

پاهاي من براي تو ، پاشو و يك قدم

 

يا نه برو بدو، برو شادي كن و بخند

اين بار من به جاي تو معلول مي شوم

 

ديگر نرو به پيش پزشك معالجت

نذري نده ، دخيل نبند و نرو حرم

 

حرف مرا قبول نداري اگر ببين

حتي به جان هر دويمان مي خورم قسم

 

كه پاي تو براي من اين دفعه ، من فلج

پاهاي من براي تو ، پاشو و دست كم

 

اين شعر را قبول كن از شاعري كه هيچ

چيزي نداشته است بجز كاغذ و قلم

 

 

آقاي مهدي زارعي

 

 ***********************

 

 

من با تو اتفاق عجيبي شبيه تو

در ابتداي فاصله سيبي شبيه تو

 

مردي درون خاطره ات پير مي شود

در حجم خاطرات تو تكثير مي شود

 

هر شب درون خاطره ات غرق مي شود

در غم جنون خاطره ات غرق مي شود

 

موسيقي دروني اين شعر بي كفن

من در تو، در تو من همه من در تو در تو من

 

اين شعر جوششي كه درون شب من است

اين ها پريشه ها و جنون و تب من است

 

من در وقوع حادثه ات كوه كن شدم

با اولين نگاه تو لبريز من شدم

 

من با تو عاشقانه ترين شعر ها شدم

در اوج موج آبي دريا رها شدم

 

من حس بارشي كه به تبخير مي رسد

مردي شبيه من كه به تو دير مي رسد

 

من با تو يك ترانه كه توقيف مي شود

آنقدر عاشقانه كه توقيف مي شود

 

اما تو نيستي تو دلت مال من نبود

هرگز نگاه سبز تو دنبال من نبود

 

من بي تو شد شروع عجيبي شبيه من

اينبار جلجداق و صليبي شبيه من

 

من شور جوششي كه غم انگيز مي شود

سر سبزي بهار كه پاييز مي شود

 

پاييز مي شود ؟ شده ام نو بهار من

 آتش فشان باكره ي بي قرار من

 

ديگر نمي شود كه تو را با زبان سرود

با واژه ها نمي شود آتش فشان سرود

 

ديگر نمي شود كه تو را تا ستاره رفت

تا سبز وهم سرد علف ها دوباره رفت

 

بايد تو را درون پي مثنوي كنند

فكري به حال فاجعه ي مثنوي كنند

 

بايد تو را، تو را و غزل را بغل كنم

اندوه بار خاطره ها را غزل كنم

 

بايد كمي نبود تورا بيشتر كنم

يك بار در تمامي عمرم خطر كنم

 

شايد كه پاي لنگ من اين بار بگذرد

از ماه تو پلنگ من اين بار بگذرد

 

وقتي تو از ادامه عقب گرد تر شدي

حس كرده ام كه رنگ غزل زرد تر شدي

 

من خواب ديده ام كه توي مثل هيچ كس

آن روي سكه از همه نا مرد تر شدي

 

بيدار مي شوم كه كمي گرم تر شوي

بيدار مي شوي و چه دم سردتر شدي

 

سرخت كجا شروع  طلوع غروب يا

وقتي كه از پريدن يك فرد تر شدي

 

تو درد را ز خاطره تخطيريا كه نه

تقطير كرده اي كه چنين درد تر شدي

 

ديگر براي قلب تو شعري نمي تپد

وقتي تو از سگي يله ولگرد تر شدي

 

دنياي توي مغز من انكار مي شود

انديشه هاي سبز من انكار مي شود

 

گويي گلوي خاطره را تيغ مي كشند

در من تمام خاطره ها جيغ مي كشند

 

بايد تو را به آتش خاموشي ام دهند

خاكستر تو را به فراموشي ام دهند

 

از دور بگذرد همه ي آن خيال ها

شايد هنوز مي شود و ... احتمال ها

 

آقاي تاجيك 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:9  توسط نویسنده اش عمرش را داد به شما  | 

 

آئين نامه داخلي انجمن نو آييني موعود كرج

 

آئين نامه اجرايي

 

1)- شعر خواني :

1-     هر كس تمايل به شعر خواني دارد بايد ثبت نام نموده و اسم خود را به مجري بدهد.

2-       كسي پشت تريبون شعر خواني اجازه سخنراني در هيچ زمينه اي را ندارد مگر با هماهنگي قبلي با مجري .

3-     قالب اشعار به اختيار شاعر است و محدوديتي ندارد .

4-     از حيث مضمون : اشعار آئيني در اولويت ، اشعار غير آييني مجاز و اشعار ضد آيين اسلام و مقررات رسمي كشور ج.ا.ا و اصول مسجل اخلاقي ممنوع بوده و مستوجب برخورد طبق آئين نامه انضباطي است .

5-     ارائه ي نقد شعر يا بيان هر مطلب ديگر از سوي مستمعين تنها با كسب اجازه و هماهنگي با مجري امكان پذير است .

6-     هر شاعر مجاز به خوانش تنها يك شعر بوده و بيش از آن منوط به هماهنگي با مجري خواهد بود .

7-     استفاده از كلمات موهن و دور ادب در قالب شعر يا غير آن ، به هر نحوي و تحت هر شرايطي توسط هر شخصي خطاب به هر شخصي و نيز هرگونه اختلال در نظم جلسه ممنوع بوده و موجب برخورد شديد با متخلف مي باشد .

 

 

 

2)- مجري گري :

1- لازم نيست مجري از اعضاء هيات مديره باشد ليكن بايد تاييد هيات مديره را داشته باشد .

2- مجري بايد لزوما فردي شاعر و متعهد بوده و دانش ادبي و توانايي اداره جلسه در او بارز باشد.

3- تمامي اعضاء هيات مديره و نيز مجري بايد شئونات اسلامي را رعايت نمايند .

4- گروه اجرا : متشكل از 3 نفر از آقايان و 3 نفر از خانم ها بوده كه با هماهنگي به عمل آمده از سوي مسئول گروه و طبق برنامه تدوين شده ي قبلي به اجرا مي پردازند .

5- آموزش و توجيه كامل مجري ها و تهيه ي نيازمندي هاي مربوطه ، به عهده ي مسئول گروه بوده و لذا پاسخگوي هرگونه ضعف يا اشكال در امور اجرا خواهد بود .

 

 آئين نامه ي انضباطي

1-     در صورت قرائت شعر ضد آئين مقدس اسلام و مقررات رسمي كشور ( قانون اساسي ) :

مرتبه ي اول تذكر شفاهي ؛ مرتبه ي دوم تذكر كتبي همراه با پنج جلسه محروميت از شعر خواني و تكرار براي بار سوم به علت تلقي عناد موجب طرد از حضور در جلسه خواهد شد .

2- استفاده از كلمات موهن و دور ادب و اخلاق در قالب شعر، نقد يا غير آن ، اختلال مغرضانه در نظم جلسه بوده و ارتكاب آن از سوي هر شخصي موجب قطع سخن و محكوميت در جمع توسط مجري و محروميت از شعر خواني به مدت 7 جلسه و در صورت تكرار محروميت از حضور در جلسه خواهد شد .

3- شاعر در صورت قرائت شعر غير يا تضميني از شعر ديگران موظف است نام شاعر را در پايان قيد نمايد در غير اين صورت اين عمل در صورت احراز ، سرقت ادبي محسوب شده و مخاطب تذكر صريح و شفاهي مجري در جمع و در صورت تكرار و اصرار موجب محروميت شاعر از شعر خواني خواهد شد .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 22:16  توسط نویسنده اش عمرش را داد به شما  | 

ترانه های مرا پاره کرد و دور انداخت
کسی که برد تو را و درون گور انداخت

فهیم تر ز خودم بودم و خدای حکیم-
مرا میانه ی یک ُمشت بی شعور انداخت

به اختیار خودم از شما جدا نشدم
نخواستم که بیفتم ،مرا به زور انداخت

وهر چقدر تعّین که داده بود گرفت
نداد هیچ لباسی و لخت و عور انداخت

به ما ندید کمی آب را و خشکش کرد
همان که ماهی این حوض را به تور انداخت

درِتمامیِ لذّات را به رویم بست
کلید ذوق مراتوی آب شور انداخت

کلیم هم شدم و یوسـفانه ام آورد
از اوجِ مصربه اعماق چاه طور انداخت

مرا شکنجه مکن، من رسول معذورم
خدا مرا وسطِ قومِ گنگ و کور انداخت


*************************
در ساعتی شگفت، مکعّب شکست و بعد
مردی به جای قبله ی مردم نشست و بعد

رکعـت شـدو نمـاز شدو حمـد و سوره شد
آمـد طلسم مسجـدیـان را شکــست و بعد

با یک نــفر شبیه خـودش گشـت روبرو
خود را گرفت ثانیه ای روی دست و بعد

آیات نوبری ز درخت انار چیـد
و خواند از تشهّدش:از بودو هست و بعد

مِثلِ مَثل شد و به زبان همه شکفت
از راه حلق در ته دل ریشه بست و بعد

چون روح در نسوج گیاهان حلول کرد
یک خوشه خورد از خودش و کرد مست و بعد

مقداری از ترشّح او را زمین چشید
قیمت گرفت خاک اراضی پست و بعد

ما را ببخش ما که گناهی نداشتیم
او خواست اهل بادیه را بت پرست و بعد

هر سال گفت تا که بگویند شاعران:
در ساعتی شگفت مکعب شکست و بعد...

 

راستی علی جووووون  قالبت باحاله و اینا

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 21:54  توسط نویسنده اش عمرش را داد به شما  | 

این بار هم عنوان بی عنوان!

این بار هم آزمایش می شود.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 0:57  توسط نویسنده اش عمرش را داد به شما  | 

بی خیال عنوان شدیم ما!

امتحان می شود و اینا

اصولا امتحان کردن وبلاگ کار خوبی می باشد و سلامتی را هم مفید می باشد و ما یه حالی می بریم از این حرکت توپ و اینا. باشد که ... . هیچی آقا . همون نباشد مفید تر می باشد.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 11:57  توسط نویسنده اش عمرش را داد به شما  |